.






نشسته ام و دارم از پنجره بيرون را نگاه مي كنم ...
هوا ابريه و نگاهم قفل شده انگار به بادي كه داره مي وزه .
كوه هم معلومه مثل هميشه ... اما غبار گرفتتش انگار درست عينه دل من كه هم ابره هم غبار گرفتتش.
ابره هوا اما نمي باره ... همش باد مياد و خاكارو بلند مي كنه ... هوا خاكيه ...
دلم بارون باهاري مي خواد ... از اون باروناي خوشگل و پاك و شاد باهاري.
زندگيم ريخت و پاشه اين روزا ، پرهِ‌ از فكر و خيال ... كه مثل همين باده لعنتي خاك بلند مي كنه تو فكرم ، دلم ...
چن روز پيش وقتي فنجونمو برگردوند بهم گفت « يه حرفايي هست كه تو دلته ، به كسي نگو هيچوقت ، بايد فقط تو دلت بمونه »
راس مي گفت ، یک حرفايي هست كه هیچ وقت نبايد به زبونه آدم بياد . رازن انگار .واسه همینه که همیشه از رازا بدم مي آمده . نمی شه با کسی شریکشون شد ، باید هميشه تو دلت بمونه ، با گيري كه تو گلوته وخفه ات مي كنه ، با سنگيني که فشارمياره روی قلبت ، با بغضي كه هيچ وقت اشك نمي شه ...
درونم خاليه . خوب نیستم دیگه .

هواي دلم خاكيه
















.

وقتشه با هم زندگي كنيم



هوا جان مي دهد براي تنها نبودن .
اين روزهاي دلنشين بهاري كه پر است از باران هاي تند و تگرگ هاي يكباره و آسمان قرمبه هاي گاه و بي گاه جان مي دهد براي اين كه روي تخت ولو شويم و با هم از پنجره نگاه را بدوزيم به آسماني كه ستاره هايش معلوم نيست .
اين روزها همه اش دلم هواي خانه خودم را مي كند ...
خانه ام با او . خانه خودمان ...
خانة خوشگل و گرم و پر لبخند خودمان . خانه اي با كتابخانه اي پر از كتاب .
پر از گلدان هاي سبز ، پر از موسيقي .
دوستش دارم خانه خودمان را .
خانه ما امن ترين جاي دنياست با بوي نسكافه و نواي گيتار .
از همان خانه هاي دلنشين ، همان هوم سويت هوم ها .
من با هيچ جاي اين دنيا نمي توانم ارتباط برقرار كنم .
دلم خانه خودم را مي خواهد ... خانه ام با او







من رفيقي دارم در يونان . وقتي مردم به او بنويس كه تا آخرين دقيقه همة هوش و حواسم سرجا بود و به او مي انديشيدم ،
و از هيچ يك از كارهايي كه كرده ام پشيمان نيستم .
بگو اميدوارم كه حال او خوب باشد ، و اكنون وقت آن رسيده كه او نيز عاقل شود.

گوش كن ، اگر كشيشي آمد از من اعتراف بشنود و بر من آخرين دعاهاي مرسوم را بخواند بگو كه هر چه زودتر گورش را گم كند و هر قدر دلش مي خواهد به من لعنت بفرستد ! من در عمر خود كارها كرده ام كه حساب ندارد و تازه معتقدم كه هنوز كافي نبوده است . مرداني چون من بايد هزار سال عمر كنند .
شب بخير











بدون عنوان

...





















...
با كله رفتن پي هر چيزي ، پي كار ، پي شراب ، پي عشق و نترسيدن نه از خدا و نه از شيطان .

اين است معني جواني!







ا.

Remember




يادم هست كه آروم دمه گوشم گفت « نمي دونستم وقتي مستي اينقدر شيرين مي شي »
از تمام اون شب ، همون شب سرد و برفي عيد تو كلاردشت فقط همين جمله اش يادمه ...
انگار زيبا ترين جمله عاشقانه دنيا رو شنيده بودم .
انگار اين جمله با همه دوستت دارم ها فرق داشت . شيرينتر بود ، گرم تر بود .
از اون جمله ها بود كه آدم رو گرم مي كنه ، مثل آفتاب كه به تن آدم مي تابه و داغت مي كنه ، داغ ِ داغ.

اينه كه هنوزم وقتي چشامو مي بندمو به ذهنم فشار ميارم ... از اون شب فقط همين يه جمله يادم مياد .
هميني كه آروم دمه گوشم گفت « نمي دونستم وقتي مستي اينقدر شيرين مي شي»







...ا

عيدانه فراوان شد

.




تا دست ترا بدست آورم
از کدامين کوه می بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامِين صحرا
از کدامين دريا بايدم گذشت
تا بگذرم


تو باد و شكوفه و ميوه اي
اي همه فصول من

بر من چنان سالي بگذر
تا جاودانگي آغاز كنم






سال نو مبارك