.


نشسته ام و دارم از پنجره بيرون را نگاه مي كنم ...
هوا ابريه و نگاهم قفل شده انگار به بادي كه داره مي وزه .
كوه هم معلومه مثل هميشه ... اما غبار گرفتتش انگار درست عينه دل من كه هم ابره هم غبار گرفتتش.
ابره هوا اما نمي باره ... همش باد مياد و خاكارو بلند مي كنه ... هوا خاكيه ...
دلم بارون باهاري مي خواد ... از اون باروناي خوشگل و پاك و شاد باهاري.
زندگيم ريخت و پاشه اين روزا ، پرهِ از فكر و خيال ... كه مثل همين باده لعنتي خاك بلند مي كنه تو فكرم ، دلم ...
چن روز پيش وقتي فنجونمو برگردوند بهم گفت « يه حرفايي هست كه تو دلته ، به كسي نگو هيچوقت ، بايد فقط تو دلت بمونه »
راس مي گفت ، یک حرفايي هست كه هیچ وقت نبايد به زبونه آدم بياد . رازن انگار .واسه همینه که همیشه از رازا بدم مي آمده . نمی شه با کسی شریکشون شد ، باید هميشه تو دلت بمونه ، با گيري كه تو گلوته وخفه ات مي كنه ، با سنگيني که فشارمياره روی قلبت ، با بغضي كه هيچ وقت اشك نمي شه ...
درونم خاليه . خوب نیستم دیگه .
هواي دلم خاكيه
.


